در را ميبندم و در تاريكي سياه، به دنبال كليد برق، دستم را به ديوار ميكشم. روشنايي مات و نارنجيرنگ لامپ ۱۰۰واتي، زندگيام را روشن ميكند. به عادت تمام اين سالها به سوي اتاق آسيه ميروم تا سلامتش را خبر گيرم. عرقي سرد به تنم مينشيند. آسيه نيست. به جايش كاغذهايي است سياه از خط بدش. «من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم...»
***
در آن شب سرد نحس، نميدانم چرا از ميان هزاران هزار اسپرم خيرهسر، آسيه اين قدر سمج بود كه خود را به تخم مادرش رساند. در آن شبي كه غافل از آيندهاي سياه در آغوش مادر آسيه ميجنبيدم، خايههايم آسيهاي هديهام مي كرد و من غرق در زيبايي مسحوركننده اين زن، چسبيده و جنبان در آغوش گرمش، هيچ نميدانستم كه روزي آسيهاي سزاي عشقبازي ممنوعهام خواهد بود.
مادرش بيخبر رفت. من ماندم و دختري كه حاصل لغزش يكي از هم آغوشيهايم بود. دخترم دوستم نداشت. هميشه سرد بود و عبوس. هر دو در تمام لحظههاي حضور، ساكت و خاموش بوديم. سكوت، صبح روز بلوغش شكست. در تختخواب خونآلودش نشسته بود و فرياد ميكشيد. سراسيمه وارد اتاقش شدم و ديدمش كه لخت و هراسان، آلتِ آلوده به خونش را نگاه ميكرد. چه بدبخت بودم. مجبور بودم دختر لخت و ترسانم را در آغوش بگيرم و آرامش كنم. طولي نكشيد كه با عادت ماهانهاش كنار آمد. اما از آن روز ديگر سكوتي نبود. هميشه فرياد بود و جيغ و داد.
هميشه فرياد بود و جيغ و داد. ديوانه بود. زمان كه ميگذشت ديوانهتر ميشد. همه جا پر بود از فحش و تف و شاش. خود را به زجر سپرده بودم. اين تاوان خطاي خودم بود. چه ميتوانستم بكنم با دختري كه پدرش بودم. قرصها آرامش كردند. شب و روز بيحركت روي تختش دراز ميكشيد و هذيان ميگفت. شبها ساعتها كنارش مينشستم و به هذيانش گوش ميدادم. آرام و زمزمهوار ميگفت «من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم...»
***
در جستجويش تمام كوچهها و خيابانها را ميگردم. در پيادهروي باريك و تاريكي مييابمش. به مرد ژوليده و كثيفي چسبيده و آه و ناله ميكند. مرد ميجنبد. ديوانهوار به سويشان ميشتابم و به زور از آغوشِ آواره كارتنخواب، بيرونش مي كشم. مرد بيچاره زير لگدهايم نالههاي ترحمآميزي سرميدهد.
وارد خانه ميشويم. هنوز هم آه و ناله ميكند. لبخند محوي روي لبانش است. روي تخت ميخوابانمش و چشمان اشكآلودم را به لبخند محوش ميدوزم. ساعتها ميگذرد تا آه و نالهاش تبديل به هذيان هميشگياش شود. خودكار و كاغذهايش را جمع ميكنم و اتاقش را ترك ميكنم. تمام خانه باز پر است از هذيانش «من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم...»
___________
تقديم به دخترم آسيه.
از فرط خستگي كار روزانه، از روي مبل به زمين ميخيزم و دست و پا جدا و دور از هم، آزاد، روي زمين دراز ميكشم. چه موهبتي است دراز كشيدن. خون به سرم سرازير ميشود و آرامشي لذتبخش در درونم آرام ميگيرد. صورتي خندان، ابلهانه خندان، و چشماني خيره به سقف و آيندهنگر. اين چهره لحظههاي لذت و رضايتم است. ميچرخم و رو به زمين ميكنم. شكل صليب شكستهاي ميگيرم. از فرش بوي ملايم شاش۱ ميآيد. شاش؟ سرم را بلند ميكنم و با دقت يك سگ فرش را ميبويم. بوي ملايم و انساني شاش ميآيد. يادم نميآيد اينجا شاشيده باشم. يادم نميآيد كسي را اينجا موقع شاشيدن ديده باشم.
كار زنم است؟ حتمن. غير از من و او كه كسي در اين خانه نيست. ميآيد و دامنش را بالا ميزند و روي فرش ميشاشد. كار جالبي به نظر ميرسد. من هم بايد امتحانش كنم. شايد هم كار زنم نيست. شايد كار شخص ديگري است. كسي چه ميداند؟
_________________
۱. در تركي به شاش ميگوييم سودوك. به شير هم ميگوييم سود. كسي هست كه اطمينانمان دهد هيچ رابطهاي ميان شير و شاش نيست؟ صحنهها در ذهنم زنده ميشوند. موقش دوشين شير، گوسفند به درون ظرف پر از شير ميشاشد. هر روز صبح كه شير پاستوريزه مينوشم، از خود ميپرسم آيا پاستوريزه كردن شير، شاش را هم از بين ميبرد؟ آيا كسي هست كه اطمينانمان دهد هر روز صبح سودوك نمينوشيم؟
در گذر از كنار پنجره، پرده را كنار ميزنم و پيرزني ميبينم كه در حياط خانهام مشغول درختكاري است. پنجره را باز ميكنم و فرياد ميزنم «زنيكه بيشعور، با چه حقي تو حياط خونهام درخت ميكاري؟» چهرهاش عبوس ميشود. پشت به من ميكند و دامن گلدارش را پايين ميكشد و باسن چروكيدهاش را به نمايش ميگذارد. «بيا كونمو بخور.» با جديت و تعصب عجيبي به درختكارياش ادامه ميدهد. ميدانم با هر درختي كه ميكارد، قسمتي از حياطم را به نام خودش ميكند. از ترس بيل و كلنگش نزديكش نميشوم. هر از چندگاهي فحشي نثارش ميكنم و او با كف دستش به باسنش ميكوبد. نصف حياطم كه از دست ميرود، صبرم تمام ميشود. شروع ميكنم به پرتاب سنگهايي درشت تا از حياطم دورش كنم. نشانهگيريام ناشيانه است. با هر سنگي كه به هدف نميخورد، پوزخندي ميزند و با كف دستش به باسنش ميكوبد. با جديت و تعصب عجيبي به سنگپرانيام ادامه ميدهم تا اينكه سنگي به تنش ميخورد. براي لحظهاي غيب ميشود. فكر ميكنم از شرش خلاص شدهام. اما او با شيشهاي پر از بنزين باز ميگردد و آن را پاي چند درخت خالي ميكند. درختها در دم ميخشكند. با مظلوميت ظالمانهاي فرياد ميزند «درختهامو از بين برد. اين مرديكه عوضي درختهامو از بين برد.» چند نفري ميريزند و ميزنندم. به هوش كه ميآيم، خود را بيرون از خانه و حياط محصورم ميابم. درختان تازهاي با جديت و تعصب عجيبي از پشت ديوار پيدا ميشوند.
دكتر بیهيچ ظرافتي شلوارم را پايين ميكشد و آلتم را در دستانش ميگيرد. ياد پورنوهايي ميافتم كه در آن دكترهاي مرد زنان بيمار را ميكنند و دكترهاي زن مردان مريض را ميكنانند. ولي اين بار، يك دكتر مرد آلت مرد بيمار سرپا ايستادهاي را دردست گرفته است و با بيشرمي عجيبي آن را معاينه ميكند. ميپرسم «آيا بيمه هزينه جراحي را پرداخت خواهد كرد؟» دكتر با جديت عجيبي جواب ميدهد «بيمهها هزينه جراحي زيبايي را هيچ وقت نميدهند.»
***
دكتر اين بار ظرافت به خرج ميدهد و شلوارم را با ملاطفت پايين ميكشد. انگار مجسمهسازي با هيجان خود پرده از مجسمه خود برميدارد تا خود نيز از هنر خود و زيبايي مجسمهاش يكه خورد. «زيباست.» دكتر با مهرباني خاصي آلتم را نوازش ميكند و بوسهاي از ماحصل كارش برميدارد.«خيلي زيباست.»
خانم دكتر با آرامشي تمام ميگويدم كه بيمارم. نوع بيماريام را عجولانه جويا ميشوم. ميگويد كه مطمئن نيست، بايد دوباره آزمايش كند. ميخواهدم تا نگران نباشم. از قابل درمان بودن هپاتيت سي اطمينانم ميدهد.
هپاتيت سي قابل درمان نيست. يا ميميري و يا كبدت را عوض ميكنند آن هم به قيمتي گران، خيلي گران. همان روزي كه با آرامش يك درويش به خانه بازگشتم و اينترنت را به دنبال اطلاعاتي درباره هپاتيت سي گشتم، همه اينها را فهميدم. من مقدر بود كه جوان بميرم. يك ماه را به انتظار مرگ بيآنكه كسي را از عمر كوتاه خود خبر دهم، ميگذرانم.
دكتر با همان آرامش دكتر مآبانهاش ميگويدم كه هپاتيت سي ندارم. ولي چيزهاي عجيبي در خون خود دارم كه بايد به طور تخصصيتري آزمايش شود. اين چيزهاي عجيب هنوز شناسايي نشدهاند.
دلیل غیبتم چندان مهم نیست. مهم این است که دوباره برای نوشتن تصمیم قاطع گرفتهام. در این مدت به برخی چیزها اندیشیدهام. مثلا به اینکه آیا واقعا داستان مینویسم؟ من ادعایی در این باب ندارم. این نوشتهها صرفا نانسنسهایی هستند که در ذهن جالبم ساخته و پرداخته شدهاند. پس مدعیان عرصه داستاننویسی لطفا از عنوان این وبلاگ برنیاشوبند چراکه عنوانی تماما دروغین و کذب است. اگر هم احیانا یکی از نوشتههایم شبیه داستانی درآمد لطفا همین مدعیان، این لغزش بزرگ را بر من ببخشایند.
نوشتن، تجربهای منحصر به فرد است. و من درون این تجربه، به تجارب لذتبخش دیگری نیز میپردازم. خلق کلمات و اشتقاقهای نامعمول یکی از این تجارب است. امیدوارم فرهنگستانیستهای زبان فارسی این جسارت را بر من ببخشایند. آنها باید بدانند که این نوشتهها، صرفا تجربههایی بسیار کوچک و شخصیاند و مرا با تجارب بزرگ و مسخره آنها کاری نیست.
در این سه سال با دوستان نانسنسنویس زیادی آشنا شدهام. الحق که بسیاری از کارهای آنها نابتر و نانسنستر از کارهای من بوده است. اما من هم نانسنسهای بزرگی خلق کردهام و از این جهت به خود میبالم. خوشحالم که دوباره به عرصه نانسنسنویسی بازگشتهام.
در آخر: مرا متهم نکنید که قبیح یا کثیف مینویسم. من فقط به مسایلی کاملا انسانی میپردازم. اگر کسی علاقهمند به این نوشتهها نیست، لطفا از خیر خواندنشان بگذرد و خون خودش را کثیف نکند. انشاالله هفتهای یکبار به روز خواهم شد و این مطلب را از طریق ای-میل به اطلاع خواهم رساند. اگر میخواهید (یا نمیخواهید) از طریق ای-میل از به روز شدن وبلاگ باخبر شوید، لطفا در قسمت نظرات وبلاگ آدرس ای-میل و درخواست خود را بنویسید. متشکرم.
از پشت كتابهاي خاكگرفته رديفشده درون قفسه، كاغذ لوله شدهاي را برميدارم. اين يادگار از يادرفته دوران كودكيام است. عكس برهنه دختري است. با فوت ناگهانيام، گرد و غباري به هوا برميخيزد. نفسي ميكشم و هواي درونم را گِلآلود ميكنم.
گران خريده بودمش. و بعد، از ترس پدر و مادر سركوبگرم پشت كتابهاي بياستفاده كتابخانه قايمش كرده بودم. حالا كه بعد از سالها به خانه خالي از زندگي دوران كودكيام بازگشتهام، اشياي پنهانشده در گوشه كنار خانه را باز مييابم. هركدامشان، آلوده به ترسي كودكانهاند. اينها از شجاعت من نيست كه دوباره روي آفتاب به خود ميبينند، از غيبت جاودانه ترسآوران است كه دوباره ميتوانم نوازششان كنم.
عكس را ميچسبانم به ديوار اتاقم. اتاق بيروح و خاكستري كودكيهايم رنگي به خود ميگيرد. روي تختخواب كوچك دراز ميكشم و محو تماشاي زيبايي تن برهنه دختر ميشوم. ساعتها ميگذرند تا پلكهاي خسته و سنگينم آرام فروافتند.
***
شورت و سينهبندي سفيد برايش ميكشم. بلوزي آبي و دامني قهوهاي ميكشم و تن و پاهاي شهوتانگيزش را ميپوشانم. تركيب هنرمندانهاي ميشود از عكس و آبرنگ. حالا به ديوار اتاقم، عكس ملبس دختري است كه تنها صورت و دستانش پيداست. يكي از دستانش به زمين تكيه دارد و ديگري ميان پاهايش، روي دامنش قرار دارد. در چهره كج و معوجش حالت عجيبي پيداست. هنگامي كه لخت بود، چهرهاش حاكي از لذت بود. حالا انگار ناشي از دردي جانفرساست.
به سوي تخت خواب كوچك ميروم و رويش دراز ميكشم. حالا خواهم توانست خوابی بيكابوس داشته باشم. كمي دختر پوشيده را تماشا مي كنم و بعد پلكهاي خستهام را فروميبندم.
ديشب خواب دختر را ديدم. خوشحال مينمود. چند قدم دورتر از من ايستاده بود و مرا نگاه ميكرد. دلتنگ آغوشش بودم. خواستم نزديكش شوم و در آغوشش كشم. آن چند قدم، فاصلهاي ناپيمودني مينمود. تلاشي جانفرسا و نافرجام ميكردم براي قدم برداشتن به سويش.
برميخيزم و چاي پررنگي ميريزم. روي مبل كهنه و قديميام مينشينم و صبورانه سردي چاي داغ را انتظار ميكشم. در ذهنم جملهاي نقش ميبندد. تنها فايده چاي آموختن صبوري است. بعد خاطرهها به ذهنم هجوم ميآورند تا از تلخي صبر ورزيدن بكاهند. ياد همآغوشيهايمان ميافتم، آن روياي خوش، همان هنگام كه روي زمين، سخت در هم ميآميختيم، ميغلتيديم. بوي عطر و عرق بر هوا ميخاست. سعي ميكرديم از حركات خشونتوار سكس بپرهيزيم. به حركات آرام و عاشقانه ميپرداختيم. هر از چند گاهي از ذوق شيطنتمان خندهاي ميكرديم. مادربزرگش در طبقه پايين، در آرامشي سبكسرانه انتظار نوه بيرون از خانهاش را ميكشيد و ما در سايهروشن رويايي اتاق بالاي سرش، لخت و عور، در هم غلتيده بوديم.
دو سالي ميشد كه طبقه دوم خانه پيرزن را اجاره كرده بودم. قلب نوهاش را هم دو سالي ميشد كه خريده بودم. پيرزن مرا مثل پسرش دوست داشت. بعضي وقتها از خيانتي كه به اعتمادش ميكردم شرمسار ميشدم. ولي عاشق نوهاش بودم. اين حس مبارزي را به من ميداد كه آماده مبارزه با هر كس و احساسي است.
آن ديوث را هم در خواب ديدم. هنگامي كه حضورش را فهميدم از تلاش باز ايستادم. او هم خوشحال مينمود. چند قدم دورتر از من ايستاده بود و مرا نگاه ميكرد. در آرزوي كشتنش بودم. خواستم نزديكش شوم و چندپارهاش كنم. آن چند قدم، فاصلهاي ناپيمودني مينمود. تلاشي جانفرسا و نافرجام ميكردم براي قدم برداشتن به سويش.
چايم سردِ سرد است. تلخ مينوشمش. تلخي چاي با تلخي خاطرهاي درهم ميآميزد. ياد آن نامهاي ميافتم كه روي همين مبل كهنه و قديمي گذاشته بودش. از عشقش به ديگري، از فرارش با او خبرم ميداد. آن دلسردي و دلشكستگي چه تاثير پايداري گذاشت. احساس مستاجري را داشتم كه از خانهاي، قلبي بيرون رانده شده بود.
بيآنكه در بزند داخل ميشود و به سويم ميآيد. برميخيزم و جايم را به او ميدهم. روي مبل، آرام و پير مينشيند. كنار زانوانش روي زمين مينشينم. با آرامشي مخصوص كهنسالان خم ميشود و لبانم را ميبوسد. سرم را ميگذارم روي زانوانش. با چشمان پير و خاكسترياش نگاهم ميكند. دستش را بر سرم ميكشد. چشمانم را ميبندم و خود را به نوازشش ميسپارم. و اين پير غمگين چه مادرانه مينوازدم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینشالله جمعهها بروز خواهد شد.
- آياق اوسته ايشهمه! (1)
نميدانم چگونه فهميده است كه ايستاده ميشاشم. خندان ميگويم كه نميخواهم مثل دخترها بنشينم و بشاشم، مرد بايد مثل مرد ايستاده بشاشد، نبايد كمر خم كند. صبر ميكند تا كارم را تمام كنم و از توالت بيرون بيايم. بعد شروع ميكند به حرف زدن در باب فوايد نشسته شاشيدن و مضرات ايستاده شاشيدن. اخم ميكنم و سكهاي در زيرگلداني سفيد كثيفش ميگذارم. هنگام خروج ميفهمم كه گوشه شيشه توالت شكسته است و آفتابهچي فضول از آنجا تماشايم ميكرده است.
***
هميشه سردش است. براي همين بخاري سرخ سرخ ميسوزد و خانه را به تنور تبديل ميكند. از سرماي شهر كه وارد گرماي خانه ميشوم، احساسي شيشهاي تمام وجودم را ميگيرد، انگار تَرَكي برميدارم. ميآيد بسويم و ميبوسدم. ميگويم كه چركينم. آرام لختم ميكند و روانه حمامم ميكند. زير آب گرم ميايستم و چشمانم را ميبندم. اعصابم از دست آفتابهچي مسجد خرد است. طولي نميكشد كه از راه ميرسد؛ لخت، گرم، در آغوشش ميكشم. سينههاي برجستهاش به سينهام فشرده ميشود. آب گرم از ميانمان ميگذرد. رانم به شيار نازش كشيده ميشود. دستانش را دور گردنم حلقه ميكند و محكم ميبوسدم. چشمانمان بسته است. زير آب گرم مشغول گرماييم. از رانم آبي گرمتر سرازير ميشود. ميفهمم كه ميشاشد. دخترِ فشرده ميان بازوانم آزادانه، ايستاده ميشاشد. هر دو احساس خوشي داريم. فكر ميكنم هر دو از مخالفان ايستاده شاشيدن متنفريم.
________________________
(1) ايستاده نشاش!
مردي پير و رازآلود از خياباني ميگذشت؛ به سوي مقصدي نامعلوم، از مبدائي نامعلوم. نميدانم كه بود، چگونه آدمي بود، ولي برجسته بود. آنقدر برجسته كه در ميان آن هزاران آدمي كه از خيابان ميگذشتند، نظرم را جلب كرد. مثل كوهي بود كه در ميان دشتي مسطح و پهناور سر برآورده بود. فكر ميكنم تمام آن روز، تمام آن صحنه، همه به خاطر او ساخته شده بودند. جالب بود. من از پنجره اتاقي در طبقه هشتم نظارهگر گذر هزاران آدمي بودم كه حالا تنها سياهيلشگراني به نظرم ميآمدند، كساني كه صحنه را پر ميكنند و هيچگاه اسمشان در تيتراژ فيلم نمي آيد انگار كه تفالههايي بياهميتند؛ آنها همان دشت مسطح و پهناوري بودند كه حالا كوهي سربه فلككشيده از میانشان در گذر بود. من ايستاده بودم و از آن بالا، از ميان پنجره، فيلمي را تماشا ميكردم. قهرماني در گذر بود. طولي نكشيد كه مرد پير و رازآلود از كادر خارج شد و دشتي تماما مسطح و پهناور برجا گذاشت. حالا تنها هزاران آدمي را ميديدم كه كمترين اهميتي برايم نداشتند.
آبي خروشان از ميان جوبي كه خيابان و پيادهرو را از هم جدا ميكند، سرازير است و آلتي با خود ميبرد. از سر كنجكاوي قدمزنان از كنار جوب، در پي آن آلت مردانهي بزرگ و شناور در آبم تا بفهمم كه نهايتا چه بلايي بر سر بيصاحب آن خواهد آمد. طولي نميكشد كه آلتِ رازآلود، به همراه آب به زير خياباني ميخزد و براي ابد از نظرها پنهان ميشود.
***
مرد ماهيگير، ماهي نسبتا بزرگي از آب دريا گرفت و خوشحال از صيد امروزش به خانه بازگشت. در كنار همسرش شكم ماهي را دريد و آلت مردانه بزرگ و بيصاحبي درون آن يافت. زوج كافر، هر دو شگفتزده از اين معجزه الهي، در دم به خدا ايمان آوردند.
چشمان نگرانش را به من ميدوزد و ميپرسد: «پيدايش كردي؟» موكتي خاكستري كف اتاق خالي را پوشانده است. در گوشهاي از اتاق، لباسها و وسايل زنانه او قرار دارد و در گوشهاي ديگر چند لباس كهنه و نخنما از آن من. در وسط اتاق رختخوابي است كه از آن هر دوي ماست. كوچك است و به زور در آن جا ميشويم. به سوي جاي خوابمان ميروم و دراز ميكشم. ميگويم: «نصف زندانهاي شهر را گشتم. هيچ كدام از زندانبانها از او خبري ندارند. فردا به زندانهاي ديگر هم سر خواهم زد.» ميآيد و كنارم دراز ميكشد. به عادت تمام شبهاي همخوابگي پشت به شريك خوابم ميكنم و چشمانم را ميبندم. او هم به من پشت ميكند و آرام ميگيرد. با پشتهايي فشرده در هم كه گرما رد و بدل ميكنند به خواب ميرويم.
صبح زود، از اتاق كه خارج ميشوم، صندلي خالياش را ميبينم و دلتنگ ميشوم. شب و روز روبروي در اتاق مينشست و نگهباني ميداد. بعضي وقتها، هنگام بازگشت از گردشهاي روزانه ميديديم كه روي صندلياش به خواب رفته است. ملافهاي رويش ميكشيديم و آرام وارد اتاق ميشديم. چند روز پيش اما صندلياش را خالي يافتيم. وحشت كرديم. هيچ تجربهاي از زندان بيزندانبان نداشتيم. و اين تجربه وحشتناك و دلهرهآور باعث شد تا تمام شب بيدار بمانيم و به دليل رفتنش فكر كنيم. احساس كودكاني را داشتيم كه در مكاني غريب رها شدهاند و پدر و مادرشان به عمد طردشان كردهاند. آن شب تصميم گرفتيم تا بيابيمش و براي بازگشت التماسش كنيم.
به تمام زندانهاي شهر سر ميزنم و از زندانبانان سراغش را ميگيرم. همه از او بيخبرند. همه نگاهي سرد و پر نفرت به من مياندازند. فكر ميكنند زنداني عاصي و بيلياقتي هستم كه زندانبانم را فراري دادهام. نااميد در شهر پرسه ميزنم. فكر ميكنم كه حتما زندانيهاي بهتري يافته است و اين تنها دليل غيبت ناگهانياش ميتواند باشد. به شريك زيباي رختخوابم فكر ميكنم كه حالا، تنها در اتاقي بيروح و خالي به انتظار نشسته است. تحمل زنداني بيزندانبان براي هردويمان طاقتفرسا خواهد بود. كاش ميتوانستيم زندانبان ديگري بيابيم. ولي هيچ كس زندانبانيِ زندانيهاي مطرود را نميپذيرد.
هربار كه تنها و بدون شريك رختخوابم به گردش ميروم، به خانهام هم سري ميزنم. هربار روبروي خانه ميايستم و زنم كه مشغول كار در باغچه است دستي تكان ميدهد و لبخندي ميزند. با چهرهاي سرد و عبوس اجازه ميگيرم تا درون خانه را گردشي كنم. هر بار اين اجازه را ميدهد و من درون خانهاي پر از خاطرات، پر از بوي مردان بيگانه ميگردم ونسبت به زن خيانتكارم نفرت ميآورم. اتاق كارم كه هميشه قفل است و تنها كليدش هم نزد من، تنها جايي است كه بوي تنهايي ميدهد و بوي بيگانگان را به خود نگرفته است.
اين بار هم در راه بازگشت به زندان، روبروي خانه ميايستم و تماشايش ميكنم. زنم مثل هميشه مشغول كار در باغچه است ولي اينبار دستي تكان نميدهد و لبخندي نميزند. به سويش ميروم و با چهرهاي سرد و عبوس اجازه ميگيرم تا درون خانه را گردشي كنم. مي گويد ميهاني درون خانه دارد. با نفرت به زن خيانتكارم نگاهي ميكنم و دور ميشوم. چند قدم دورتر بر ميگردم و به خانه نگاهي مياندازم. مرد ميهمان پشت يكي از پنجرهها ايستاده است و نگاهم ميكند. خشكم ميزند. مردي كه دارد خود را پشت پردهها قايم ميكند زندانبانمان است.
چشمان نگرانش را به من ميدوزد و ميپرسد: «پيدايش كردي؟» ميروم به سوي لباسهايم و جمعشان ميكنم. ميخواهمش تا وسايلش را جمع كند. ميگويمش كه زندانبانمان همخانه جديد زنم است و يكي از اتاقهاي آن خانه هم زندان جديد ماست. وسايلش را جمع ميكند و بعد مشغول جمع كردن رختخوابمان ميشود. ميگويم: «بگذار آن بماند. در اتاق جديدمان تختخوابي هست.» و او چشمان شرمگينش را به زمين ميدوزد.
همان مرغي است كه تمام اين هفته را غذايش دادهام. مگسهايي را از سر بيكاري شكار كردهام و دادهام بخورد تا زندگي كند و گرسنه نباشد. بيچاره حالا خورشت روي برنجِ خوشپختِ توي بشقابم است. نه او ميدانست كه آخر هفته غذايمان خواهد بود و نه من. ميز درازي است؛ درست شبيه ميزهاي غذاخوري اشرافهاي انگلستان. از آن طرف ميز حتي صدا هم به زحمت خودش را تا اين طرف ميز ميرساند، چه رسد به تفهايي كه از دهان ياوهگوهاي گرسنه به هنگام ياوهگويي پرتاب ميشوند. همين ميزبان عزيز هم مشغول ياوهگويي است. به حرفهايش گوش نميدهم. با غذايم بازي ميكنم، دانههاي برنج را ميشمارم، گوشت مرغ بيچاره را از هم ميدرم، بعضا قاشقي نيمهپر در دهان ميگذارم. ميزبانم را كه نگاه ميكنم، تفهاي بيشماري ميبينم كه در تلاشند به بشقابم برسند. چه خوب كه ناكامند. دوست ندارم غذايي تفآلود بخورم. هفتهاي پيش نامهاي به دستم رسيد. از شخصي ناشناس بود. دعوتم كرده بود هفتهاي ميهمانش باشم تا در مورد موضوع مهمي گفتگو كنيم. امروز يك هفته تمام است كه ميهمانش هستم و هنوز از موضوع مهم هيچ خبري نيست. البته ترجيح ميدهم كه ديگر از اين موضوع مهم سخني نگويد. خوشنودم از اينكه ميهمانشان هستم. نميخواهم سخن گفتن از اين موضوع مهم نقطه پاياني بر اين ميهماني سرنوشتساز باشد. ولي انگار زمان گفتگو فرا رسيده است چراكه سكوتي غير عادي كرده و به من خيره شده است. بشقابش خالي است. قاشق را از دهانم خارج ميكنم و گوشت ران مرغ را ميجوم. طعم مگس را زير دندانهايم احساس ميكنم. گوشت را در دستمالي تف ميكنم، بشقاب را از خود دور ميكنم و به ميزبان خيره مينگرم.
- دوست عزيزم، تمام اين هفته را به قصد دوستي مهمانم بودي. و حالا ميخواهم خواهشي كنم. ميخواهم كوهت را به من بفروشي.
دوباره سكوت ميشود. دليل اين خواستهاش را نميتوانم بفهمم. يك كوه به چه دردي ميخورد، چرا بايد براي آن پولي پرداخت؟
- ميزبان عزيزم، اين كوه ميراث اجدادم است. نميتوانم بفروشمش.
هر دو ميدانيم كه اصرار بيفايده است. نميتوان ميراث چندهزارساله آبا و اجدادي را به پول فروخت. براي همين بعد از سكوتي آزارنده دليل اين خواستهاش را ميگويد.
- نقشههايي پيدا كردهام. نشان ميدهند كه درون اين كوه گنجي پنهان است. تو مطمئنا از پيدا كردن اين گنج عاجز خواهي بود. اما من ميتوانم به كمك ماشينها و نقشهها كوه را بشكافم و اين گنج را پيدا كنم. حاضري شريك يكديگر باشيم؟
به چهره اين مرد خيره مينگرم و تلاش ميكنم كه زيبايي دخترش را درون چهرهاش باز يابم. از آن زيبايي خبري نيست. آن زيبايي منحصر به فرد را تنها ميشود به هنگام غروب خورشيد، هنگامي كه بر روي صندلي درون حياط مينشيند و كتاب ميخواند ديد. تمام اين هفته را در حياط پر از مرغ و بوقلمون خانهاشان به انتظار غروب وقت گذراندهام. حالا نشستهام و زيبايي آن دلبر را در صورت پدرش ميجويم. مردي كه به دنبال گنج پنهان در دل كوه خاكستري پدريام است. به مرد ميگويم كه عاشق دخترش هستم، كه نيازي به ماشين و نقشه نيست، كه من حاضرم به نشان عشق تمام كوه را با بيل و كلنگي بكنم و گنج را تماما در اختيارش بگذارم. به او ميگويم كه ميخواهم دخترش را از آن خود كنم. بر ميآشوبد. صداي خشمناك آلوده به تفش، صداي عاشقي است. احساس ميكنم كه رقيب عشقيام، همين مرد، همين پدر دلبر زيبايم است.
***
ماههاست كه كوه را در جستجوي گنجي كندهام و حالا جعبهاي سياه يافتهام. خوشحالم. اين مشقت چند ماهه، اين گنج، همهاش به خاطر عشقم به دلبر زيبايي است كه حالا در حياط خانهاش نشسته است و مشغول خواندن داستاني است. جعبه را به نزد پدرش ميبرم. او هنوز آشفته است از عشقي كه به دخترش دارم. ولي ديدن اين جعبه سياه و گلآلود، با آن قفل زنگ زده و سنگين، خوشحالش ميكند، چشمانش را ميدرخشاند. نخست تلاش بيهودهاي ميكنيم براي خواندن نوشته ناخواناي حك شده بر روي جعبه. بعد انبري ميآورد و قفل را به زور باز ميكند و... انبوههاي از مگسهايي بزرگ و سياهرنگ گنجي است كه تمام اين ماهها را به دنبالش بودهايم.
هوا سرد است. پيچيده در لباسهاي گرم، كنار پيادهرو ايستادهام و مردي را مينگرم كه با كتي مندرس روي چند روزنامه دراز كشيده است. فكر ميكنم كه تا چند ساعت ديگر من در اتاق گرمم دراز خواهم كشيد و اين مرد همچنان اينجا، در اين سرما، شايد يك مرده خواهد بود. غليان احساسات، شور و شوق عجيبي در من ايجاد ميكند تا درباره اين مرد، داستاني بنويسم.
***
هوا سرد است. در يك تاكسي بدون بخاري نشستهام. راننده سرعتش را كم ميكند تا دختري را سوار كند. قبل از سوار شدن دختر، راننده رو به من ميكند و ميگويد:
- ميبيني چطور لباس پوشيده؟ شهر پره از اين فاحشهها.
سرد نگاهش ميكنم و جوابي نميدهم. دختر كنارم مينشيند و بوي عطرش دماغم را مينوازد.
***
بيست سال خواهد گذشت و ديگر هيچ كس به بدحجابان فاحشه نخواهد گفت. شايد دخترانمان در سواحل شمال ايران بدون سينهبند و با سينههايي برهنه دراز كشند و كسي نگاهشان هم نكند. اگر واقعا اين اتفاقات بيافتد، دليل آن چه خواهد بود؟ دليل آن چيزي جز دختر خوش بويي كه كنارم نشسته است، نخواهد بود. او هر روز، هزاران بار، لفظ فاحشه را ميشنود. امكان ندارد كه جوان غيوري از كنار او بگذرد و انگشتش نكند. اما او سرسختانه به راهش ادامه ميدهد. تصميم گرفته است آنطور زندگي كند كه دلش ميخواهد، او فداكارانه به راهش ادامه خواهد داد تا بيست سال ديگر، سينههاي لخت، قباحتشان را از دست دهند. مانند داستانهاي تقريبا كوتاه من، داستانهايي كه شبيه فاحشهاي فداكارند.
***
نهايتا به خانه ميرسم. وارد اتاق گرمم كه ميشوم، سرماي درونم با گرماي اتاق به جدال برميخيزد. تب خفيفي احساس ميكنم. روي تختم دراز ميكشم و به مرد بيچاره ميانديشم. تا به حال داستانهاي بسياري درباره افراد بيچاره نوشته شده است. داستانهايي چنان قدرتمند كه دوبارهنويسيشان كار مسخرهايست. ياد آن دختر خوشبو ميافتم. فكر ميكنم كه هيچ شباهتي بين داستانهاي من و آن دختر وجود ندارد. من حقيقتا قصد ندارم كه تاثيري در اين جامعه پاستوريزه خودمان بگذارم. روزي نگاري از من پرسيد كه قصدت از نوشتن اين داستانهاي ... چيست؟ جواب دادم «قصدي ندارم. اين داستانها، نتيجه هذيانهاي تبآلود من هستند. پس بهتر است جدي نگيريشان.»
همه آمده بودند اسكلت تازه كشفشده مرد باستاني را ببينند. اولين روز نمايش بود. اسكلت را ماه پيش، باستانشناساني يافته بودند كه مشغول كندوكاو منطقهاي باستاني بودند. دليل شور و اشتياق مردمِ درون موزه براي ديدن مرد باستاني، چندان به قدمت استخوانهاي مرد مربوط نبود. اين ازدحام دليل ديگري داشت. مردِ هزاران سالْ خفته زير خاك را با آلتي مومياييشده يافته بودند.
***
طبق بررسيهاي كارشناسانه، روي اين تنها عضو سالم مرد، جاي عميق دندان وجود داشت. خبر پيدا شدن اسكلتي با آلتي موميايي زود در شهر پيچيد. و اينكه بر روي اين آلت جاي دندان وجود داشت هم به گوش همه رسيد. هنگامي كه اين خبر را شنيدم فكر كردم كه مرد بيچاره حتما به خاطر گازگرفتگي مرده است. چند ماه بعد از اينكه مرد را در موزه، درون محفظهاي بزرگ و شيشهاي، به نمايش گذاشتند، كشفي ديگر در همان منطقه باستاني به بسياري از سوالهاي باستانشناسان پاسخ داد.
***
مرد به شكل يك جنين درون محفظهاي پر از خاك نشسته است. از ميان پاهايش آلت بزرگ و خشكيدهاش را ميشود ديد كه به خاك تكيه داده است. متري آنطرفتر اسكلت ديگري به شكل يك جنين بر روي خاكِ درونِ محفظه دراز كشيده است. روبروي صورتش كيسه كوچكي قرار دارد. راهنماي موزه توضيح ميدهد كه:
«هردوي اسكلتها مربوط به دوران آلتپرستياند. اسكلتي كه نشسته است از آن مرد مقدسي است كه در آن دوران آلتش را ميپرستيدند. احتمالا درون معبدي مينشسته است و زنان يكيك بر آلتش بوسه ميزدند. آن اسكلت ديگر از آن زني است كه به جاي بوسه، آلت مرد مقدس را گاز گرفت. دندانهايش را تماما كندند و او را به خاطر كفر كشتند.» همه زن كافر را ميبينند كه همچنان با خشونتي سخت و پرنفرت به آلت مومياييشده مرد نگاه ميكند.
قسمتي از رنگ سقف اتاق، به اندازه يك بشقاب ريخته و سطحي قهوهاي و نمدار هويدا شده بود. مشغول جارو كردن پوستههاي سفيدرنگ از روي تختخوابم بودم. هر از چندگاهي قطرهاي آبِ آويزان از سطحِ قهوهاي، جدا ميشد و روي سرم ميافتاد. طولي نكشيد كه شره ضعيف آب جاي قطرهها را گرفت. چند ساعت بعد هم قسمتي از سقف اتاق، به اندازه يك بشقاب فروريخت و پايي از آن آويزان شد. پاي دختري بود. ساق و رانش را خوب تراشيده بود. سطح صاف و كرمياش نور را انعكاس ميداد. نزديكتر شدم. پاي ظريف و زيبايي داشت. ناخنهايش را آبي پررنگي پوشانده بود. در دستانم گرفتمش. گرم بود و خيس. لبانم را به پا چسباندم و آرام بوسيدم. جريان گرم خون را زير لبانم حس كردم. زنده بود. زبانم را روي پا لغزاندم. انگشتانش را يكيك بوسيدم. انگشت كوچك، زيباتر بود. ميان لبانم گرفتمش. چشمانم بسته بود. آرام مكيدمش.
از خواب بيدار شدم و پاي زيبا را تابخوران، روي سرم، آويزان يافتم. پيش از من بيدار شده بود و مشغول بازي بود. به پا خواستم و بوسيدمش. از حركت ايستاد. نقطههاي ريز سياهرنگ مو بر روي پوست نرمش پيدا شده بود. تيغي آوردم و ران و ساقش را خوب تراشيدم. اين كار را براي هفتهها ادامه دادم. هفتهها با دوست زيباي آويزان از سقف اتاقم زيستم و عشق ورزيدم. خسته از عشقبازيهاي شبانه به خواب ميرفتم و خوشحال از بازيهاي پرتحركش بيدار ميشدم. خوشحال بودم تا صبحي كه...
از خواب بيدار شدم و روي سقف اتاقم سوراخي به اندازه يك بشقاب يافتم. نور و بخاري گرم از سوراخ به درون ميتراويد. از پا خبري نبود. چارپايهاي روي تخت گذاشتم و رويش ايستادم. سرم را به زحمت در سوراخ فروكردم و سر از حمام گرم و پربخار درآوردم.
سري از كف فروريخته حمام پيدا ميشود. ناخودآگاه سينهها و شرمگاهم را با دستانم ميپوشانم و باسنم را عقب ميدهم. نگاهي پر از آشنايي به پاي راستم مياندازد. ميفهمم كه نوازشگر مهربان پايم، او بوده است. هيكل خميده از شرم را راست ميكنم و دستانم را فرو مياندازم. حالا برايم بيگانه نيست. آشنايي قديمي است. او همچنان به زنانگيام بياعتناست. با عشق و اشتياق پايم را تماشا ميكند. به سويش ميروم. رو به صورتش مينشينم و پاهايم را دور سرش حلقه ميكنم. آلتم، آرام به لبانش فشرده ميشود. جريان گرم خون را زير لبانش حس ميكنم. هيجاني تنم را ميلرزاند. خوشحال ميشوم از يافتن عاشقي براي تمام تنم.
در را با فشار باز ميكند و وارد خانه ميشود. به سوي ميز ناهارخوري كوچكي كه در وسط اتاق است ميرود و پشت آن، روي صندلي مينشيند. نخست، لبهاي لرزانش تنها اعضاي ناآرام جسمشند. بعد شانههايش و تن ظريفش هم به لرزه ميافتد، و سكوت اتاق را ضجهاش نابود ميكند. ساعتها ميلرزد و ميگريد بيآنكه اشكي بريزد. صبر ميورزد، خسته ميشود، و همچنان ميگريد... تا اينكه قطره اشكي در گوشه يكي از چشمانش ميدرخشد. لبخندي ميزند. بشقاب كوچك را از روي ليوان برميدارد و رويش خم ميشود. چشمانش را ميفشارد و قطره كوچك اشك، بيصدا داخل ليوان نيمه پر ميافتد. گونههايش را با پشت دستانش فشار ميدهد. بلند ميشود و به اين سوي ميز ميآيد و گونههايم را به نشان خداحافظي ميبوسد. بيهيچ حرفي از خانه خارج ميشود و به انتظارم ميگذارد تا فردا قطرهاي ديگر هديهام دهد.
نشستهام و چشم دوختهام به ساعت ديواري آبي اتاقم. دارم گذر دقايق زيباي خلوت و تنهايي را نگاه ميكنم. تلفن زنگي ميخورد. صداي ناآشناي دختريست. ميپرسم كيست؟ «مينا رضايي.» چه خوب. «من هم رضا مينايي. از آشنايي با تو خوشحالم.» ميپرسد «حقيقتا رضا مينايي هستيد؟» و من از صدايش ميفهمم كه ناراحت است از اين كه دستش انداختهام. تصاوير انبوهي از خاطرات گذشته در ذهنم رديف ميشوند. رضا مينايي، آماده براي مبارزه عليه دشمن، تصاوير انبوه درون ذهنم را اشغال كرده است. «من حقيقتا رضا مينايي نيستم.»
***
خوب مينوشت. متوهم خوبي هم بود. هميشه فكر ميكرد كه دشمناني داريم. معتقد بود بايد سر دشمنان را بريد و از سردر دروازه شهر آويزان كرد. روزي قلم را زمين گذاشت و مسلسلي برداشت تا به جنگ دشمنان برود. يادش انداختم كه با تفنگ نميشود سر بريد. خنجري هم با خود برداشت و پاي پياده راه افتاد به سوي دشمن. تا دروازه شهر بدرقهاش كردم. فكر ميكردم چند روز بعد برخواهد گشت. برنگشت. در راه، در يكي از كويرهاي مليمان اسهال گرفته و مرده بود. اين را سالها بعد، هنگامي كه به دنبال خلوت و تنهايي كمياب، به كوير پناه برده بودم و با قدمهايم دقايق زودگذر را ميشمردم، فهميدم. از دور اسكلت زانو زده بر زميني ديدم. لعنتي! حتي در اين برهوت هم مزاحماني يافت ميشوند. فكر كردم رهگذريست كه از تشنگي مرده است. نزديكتر شدم. مسلسل و خنجر هنوز در دستان استخوانياش بود. پلاكي هم از گردنش آويزان بود. رويش نوشته بود «رضا مينايي، آماده براي مبارزه عليه دشمن». رضا مينايي اسهال گرفته و مرده بود. اين را از آثار فسيل شدهاي كه به جاي گذاشته بود ميشد فهميد. استخوانهايش را در كيسهاي ريختم و به شهر بازگشتم. خانه پدر پير بيخبر از فرزندش را يافتم. در زدم و فرار كردم. از دور ديدم كه چگونه چشمانش از ديدن كيسه درخشيد. مرد فقير شايد فكر كرد كيسه برنجي احسانش كردهاند. كيسه برنج، پر بود از استخوانهاي خشكيده پسرش.
***
- وقتي كيسه را باز كرد چه اتفاقي افتاد؟
- نميدانم. كيسه را برد داخل خانهاش. ديگر خبري نگرفتم.
سكوتي ميشود. بعد ميپرسم «باز هم زنگ خواهي زد؟» «بلي. ما خيلي كارها خواهيم كرد. حتي اگر تو بخواهي ميتوانيم سكس هم بكنيم.» ميگويم «نميتوانيم سكس كنيم». دليلش را ميپرسد و من از صدايش ميفهمم كه ناراحت است از اين كه نميتوانيم سكس كنيم. «چند سال قبل عدهاي ريختند داخل خانه و آلتم را بريدند. فرداي آن روز آلتم از سردر دروازه شهر آويزان بود.» از اينكه بيآلتم ناراحت ميشود. باز سكوت ميشود. ميگويم كه چند دوست آلتمند دارم. خوشحال ميشود. شمارههايشان را ميگويم. او با آرامشي تمام يادداشتشان ميكند و بيخداحافظي تلفن را قطع ميكند.
تهديدم كرد كه پايش را در ماتحتم فرو خواهد كرد. خوشحال شدم. هيچ چيز نميتوانست خوشحالكنندهتر از دخول يك پاي كوچك و ناز به ماتحت يك مرد باشد. پس كاري را كردم كه از آن منعم كرده بود. با پدرش تماس گرفتم و گفتم: «دخترتان از من حامله است. لطف ميكنيد او را به من بدهيد؟»
***
به جاي دخترش، در يك كيسه سياهرنگ، بچه كوچكي تحويلم داد. اينكار را نُه ماه پس از نخستين عشقبازيم با دخترش كرد. و با وجود ترحمي كه چشمان پر اشكم برميانگيخت يك پاي مصنوعي را در من فرو كرد. اين قصاص ماهها رنج و عذاب دخترش بود. بعد از اينكه رفت، حوله و آب گرمي يافتم تا زور بزنم و پاي لعنتي را خارج كنم. كار سخت و طاقتفرسايي بود. بعد از خروج پا بود كه فرصتي يافتم تا فرزند گريانم را در آغوش بگيرم. لاي پايش را باز كردم و چيزي نديدم. صاحب دختري گريان شده بودم.
***
بيست سال بعد ابلهي پررو تماس گرفت و گفت: «دخترتان از من حامله است. لطف مي كنيد او را به من بدهيد؟» آتشي سخت در سرم شعلهور شد. بعد از سالها صندوق عتيقهجات خاكخوردهام را باز كردم و پاي بد شكل مصنوعي را در آن يافتم. اين بود نشان حقيقي عشقبازيمان. لخت شدم و به زور در ماتحتم فرويش كردم. و اين چه كار سخت و طاقتفرسايي بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اين نظرات را بخوانيد.
دختري زيبا در مركز يك ميدان نشسته است. گرداگرد ميدان به سبك آمفيتئاترهاي بيتاق روم كهن پر است از تماشاچياني كه روي سكوها نشستهاند و دختر را نظاره ميكنند. زمين از خونهاي خشكيده، سرخ و سياه است. حال در مركز ميداني كه زماني محل نبرد گلادياتوران و شيران بود دختري نشسته است و مينويسد. هر صفحهاي را كه مينويسد بر روي دستگاهي ميگذارد و تصويرِ نوشتههايش بر روي ديواري بزرگ افكنده ميشود. تماشاچيان نوشتهها را ميخوانند و هر يك واكنشي متفاوت نشان ميدهند؛ عدهاي تشويقش ميكنند و انگشت شستشان را رو به بالا ميگيرند؛ عدهاي دلسردش ميكنند و شستشان را رو به پايين ميگيرند؛ و عده فحشش ميدهند، انگشت ميانيشان را به سويش بر ميافرازند، تفش مياندازند. او همچنان مينويسد. نسبت به آنان بياعتناست. اما سخت ميتوان فحشي را شنيد و بياعتنا بود. سرعت نوشتنش كم ميشود، آنقدر كم كه ثانيهها طول ميكشد تا حرفي بنويسد. و نهايتا قلم بر زمين ميگذارد. سرش را بالا ميگيرد و نگاهشان ميكند. سكوتي ميشود. حقيقتا انگار دلتنگ خونند. دستگاه را خاموش ميكند و بر ميخيزد. در سكوتي آزاردهنده ميدان را ترك ميكند. ثانيهاي طول نميكشد و دو گلادياتور به ميدان رانده ميشوند. و هوراي تماشاچيان، ميدان را ميلرزاند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دختري زيبا هستيد و رفت. خدانگهدارش.
زنگ ساعت را قطع ميكند و بلند ميشود. فكر ميكند چه صبح خوبي براي بيدار شدن است. از زير تختخواب دفترچه تلفنش را میجوید و مييابد. ميخواهد فاحشه اي پيدا كند و راضياش كند كه ساعات نخستين روز پر كارش را در تخت او بگذراند. نهايتا شمارهاي مييابد و تلفن را بر ميدارد.
***
در سكوت بعد از سكس دراز كشيدهاند. هنوز نيم ساعت از وقت فاحشه باقي است. شايد ميخواهد كه اين نيم ساعت را در سكوت و آرامش بگذراند؛ شايد هم چندان رغبتي به ماندن ندارد و به اجبار در اين بيحركتي مطلق دراز كشيده است. هر دو سقف را نگاه ميكنند. «اگر بخواهي مي تواني بروي.» فاحشه بلند ميشود. لباسش را ميپوشد و پولش را از روي ميز برميدارد. «التماس دعا، حاج آقا.» لبخندي بر لبان احاطه شده از مويش مينشيند. از شوخي اين دخترك ناز خوشش ميآيد. ريش پرپشتش را ميخاراند و ميگويد: «نرو هنوز. بيا كنارم دراز بكش و ستارههارو بشمار.» فاحشه دوباره لخت ميشود و كنارش دراز ميكشد. مرد، هنگام كودكي سه ستاره كوچك نقرهاي را با تف دهانش به سقف اتاق چسبانده بود. ستارهها هنوز چسبيده به سطح سقفند.
هر دو دراز كشيدهاند و در سكوت و آرامش ستارهها را ميشمارند. و در جريان طولاني اين شمارش هر دو به آرامي به خواب ميروند.
رقصان ميآيد و مينشيند سر ميز صبحانه. ميپرسم «با اين همه بدبختي و فلاكت چطور ميتواني اين چنين شاد باشي؟» دهانش را نگاه ميكنم كه رقصوار ميجنبد و تركيب صورتش را كه با ريتم تندي درهم ميريزد. در اين تركيب درهمخورده باز ميشود شادي و خوشي ديد، چشماني درخشان ديد، و اميد. «انسانهاي ذاتا شاد در هر فلاكتي شادند و رقصان.» «مطمئنم.»
***
از دم سوراخ نگاه ميكنم و ميبينمش كه شاد است و رقصان. و من چه سخت به حال اين انسان ذاتا شاد غبطه ميخورم كه حتي درون كون خر هم شاد است و رقصان.
كنارم روي نيمكت مينشيند و دستش را ميگذارد روي آلتم. بعد رو به من ميكند و ميگويد:
- آلتت كه همچنان كوچك است.
دستش را برميدارد و بويش ميكند. و بعد با همان دست سيليام ميزند و برميخيزد و ميرود. من مبهوت حركات ديوانهوار اين مرد غريبه ميمانم.
***
بعد از چند ساعت سرميرسد و تكانم ميدهد:
- چرا چنين بهت زدهاي؟
- مردي به خاطر آلت كوچكم كتكم زد.
- آه، من هم چند ساعت پيش مردي ديدم كه كنار دختري نشست، دستش را روي آلتش گذاشت و گفت «راه آلتت كه همچنان بسته است.» و بعد دستش را بلند کرد و بوييدش و بعد با همان دست سيلياش زد. حركات مرد مبهوتم كرد. براي چند ساعت ايستادم و دختر مبهوت از حركات مرد را نگاه كردم. براي همين است كه اينچنين دير بر سر قرار آمدم.
چند دقيقهاي نگاهش ميكنم و بعد هر دو مبهوت حركات ديوانهوار اين مرد غريبه ميشويم.
به رديف لبهاي رنگارنگي كه روي قفسه شيشهاي رديف شدهاند نگاهي مياندازد و آنكه رنگ صورتي دارد را انتخاب ميكند. «اينها پرفروشند آقا، از بوسيدنشان سير نخواهيد شد.» پول را به فروشنده ميدهد و از در مغازه لبفروشي وارد شب گرم شهر ميشود.
***
جعبه كوچك را باز ميكند و از ديدن لبهاي كوچك صورتيرنگ ذوقزده ميشود «واي، چه زيبايند». مرد بلند ميشود و كنار زن زيبايش مينشيند. با آرامشي تمام، لبهاي زنش را ميبوسد و ميمكد. زن با چشم ذوقزدهاش به لبهاي زيباي محصور ميان دستانش نگاه ميكند. مرد، چشمبند زنش را باز ميكند و به حفره خالي و تاريك چشم نگاهي مياندازد. لب را از زنش ميگيرد و در جاي خالي چشم ميگذارد. با صدايي شاد ميگويد: «صورت پر از لبت حالا زيباتر شده است.» و بعد تنها چشم همسرش را ميبوسد.
بعد از پانزده روز از سر مزارش برميخيزم و چشمانم را باز ميكنم. آفتاب كمرنگ سحري چشمانم را مينوازد. فكر ميكنم روز خوبي براي بازگشت به زندگي است. با چشمانِ هنوز به نور عادتنكردهام راهي را ميجويم تا از وادي مردگان خارج شوم.
***
نميتوانم بگويم «تولدي دوباره» يافتم. اين كار مخصوص احمقهايي است كه تغيير دين ميدهند و مسلمان ميشوند. تحولي نيز نيافتم. تنها اتفاقي كه افتاد بازگشتم به زندگي بود. و چه لذتانگيز است تقارن سالروز تولد يك دوست با بازگشت تو به زندگي. در راه بازگشت به زندگي ميبينمش. با لبخندي تولدش را تبريك ميگويم و با همان لبخند بر لب، دوست ديگري را ميبينم. او مرا نميبيند و ميگذرد. آيا جاي خاليام را حس خواهند كرد؟ مهم نيست. در هرحال من براي جاي خاليام در زندگي دلتنگ خواهم شد.
كانال «الجزيره» قبيلهاي سياهپوست را نشان ميدهد كه زنانش نيمهلختند و مردانش كاملا لخت. سينههاي زنان همه شبيه همند؛ چروكيده و آويزان. آلت مردان همه شبيه سينههاي زنند، زني كه سينههاي چروكيده و آويزان دارد و نشسته است و مردان را تماشا ميكند. و من با چشماني راستايستاده اين مستند حيرتانگيز را تماشا ميكنم.
***
پرسيده بودم كه لباس براي چيست؟ «به خاطر لرز و سرماست كه ميپوشيمش، و براي زيبايي.» پس لخت شدم چرا كه گرم بود و من بيلباس زيباتر بودم. شرم حس چندان پايداري نيست براي همين زياد طول نكشيد تا بيشرم شوم. مردم نيز زود به آلات فروخفته عادت ميكنند براي همين ميانشان ميگشتم و آنان از برهنگيام آشفته نميگشتند. تا روزي كه دختري بينهايت زيبا ديدم و آلتم راست ايستاد. دختر هراسان شد، مردم آشفته شدند و من شرمگين. ملبس شدم و به جاي ديگري گريختم. ديگر ميدانستم كه اگر روزي رهگذري پرسيد لباس براي چيست؟ بگويم «به خاطر پنهان كردن احساساتمان.»
***
مردان سياهپوست از برابر دختران جوان و زيبا ميگذرند ولي آلاتشان همچنان چروكيده و آويزان است. در حيرتم كه چگونه توانستهاند احساساتشان را اين چنين پنهان كنند.
بگذار با زنان بيآلت بمانم. زناني كه از همآغوشي هيچ نميفهمند. بگذار با آنان باشم؛ يا تنها. نميخواهم با مردان بكارتپرست بمانم؛ آناني كه با زنان بيآلت لرزلرزان ميخوابند، يا با كودكان نابالغ، يا با عروسكان سوراخدار. بگذار با زنان بيآلت بمانم، كنارشان همچون مردي بيآلت دراز كشم و آرام بخوابيم. آنان خواهند فهميد كه عشقبازي براي من لذتي خودخواهانه نيست، اگر براي آنان لذتي نيست بگذار براي من هم هيچ نباشد. بگذار با آنان باشم؛ يا تنها...
***
بيا اينبار داستاني از من نخوانيم. بيا خاطره زني بيآلت را بخوانيم.
اينجا را كليك كنيد.
تكليف اين هفته درس فسيلشناسي اين بود كه فسيلي پيدا كنيم و به كلاس ببريم. مجبور شدم موزائيكهاي تنها پيادهروي موزائيكيشده شهر را براي يافتن شيئي فسيلشده يك يك بكنم و بعد سر جايش بگذارم. نهايتا در ميانههاي آن پيادهرو فسيلي منحصر به فرد يافتم؛ يك تف فسيل شده. معلمان ذوق كرد. برايمان گفت كه اين پيادهرو شصت و سه سال پيش موزائيك كاري شده است و اين فسيل بايد متعلق به كارگري باشد كه مشغول كار روي پيادهرو بوده است. بعد، از كاركردهاي مختلف تف گفت. گفت كه تف كردن ميتواند به معناي توهين باشد، و يا در بعضي از قبيلههاي ساكن سرزمينهاي دور به معناي سلام. و نگفت كه تف كاكرد ديگري دارد، و آن استمناست. و من فكر كردم كه استمنا، با تف يك دختر چه لذتبخش ميتواند باشد.
***
سه ماه ديگر من مرده خواهم بود. اين را دكتر گفت. خيلي دير به وجود سرطانم پي برديم. براي همين ديگر وقتي براي زندگي نيست. سه ماه ديگر مرده خواهم بود و ديگر هيچگاه از زندگي زيبايم لذتمند نخواهم بود. فكر ميكنم كه آيا ميشود در اين سه ماه از زندگي لذت ببرم يا نه؟ و درحاليكه به اين سوال فكر ميكنم پايم به چاله كوچكي گير ميكنم و زمين ميخورم.
***
مردم همه بيپولند. براي همين است كه همه روي آن مردهي درازكشيده بر پيادهرو به جاي پول، تف انداختهاند تا خدا مرگ را از آنان دور كند. به حال مرد تفآلوده تاسف ميخورم كه چه راحت پايش به جاي خالي يك كاشي گير كرد و سرش به زمين خورد و مرد. چند قدم كه دورتر ميشوم تصور روزي را ميكنم كه سنگهاي عالم تمام شده است و مجبوريم دختران زناكار را تفسار كنيم. و بعد فكر ميكنم كه اين هم راهي است براي اجراي اوامر الهي. و اوامر الهي در هر حال بايد اجرا شوند.
تنها يك نفر كتابي را كه نوشته بودم خريد و آن هم خودم بودم. گذاشتمش روي تاقچه و براي چند روز، بدون اينكه بخوابم يا از گرسنگي بيهوش شوم، نگاهش كردم. و بعد از چند روز كه چشمانم از گرسنگي سياهي رفت و سرم گيج خورد، بلند شدم و به نشان اعتراض تنها جلد فرخته شده كتابم را برداشتم و تمام صفحاتش را كندم، جويدم و قورت دادم. صفحات بيمزه كتاب بعد از آن گرسنگي طولاني چقدر لذيذ بودند.
***
شاشي سياهرنگ كه بوي جوهر ميداد و ريدماني همچون كنده درخت نتيجه آن اعتراض بود. تصميم گرفتهام تا ديگر كتابهايم را روي پوست حيوانات بنويسم تا اگر روزي كسي خوردش، هم اعتراضي باشد بر گياهخواري و هم به چنين نتايج عذابآوري منتهي نشود. شايد هم به نشان اعتراض هيچ كتابي ننوشتم تا مردمانمان از گرسنگي بميرند.
قدم به روستاي خاطرههايم ميگذارم. روستايي كه پر است از كودكيهايم. پر است از جوانيهايم. و حالا بازگشتهام تا پرش كنم از كهن سالگيام. چه سكوت زشتي دارد اين روستاي كهن؛ در اين سكوتْ صداي لرزش كوهها را ميشود شنيد، صداي گذر عمر را هم. آري، همراه روستايم داريم به آخرمان نزديك ميشويم. تمام خانهها خالياند، به جز يكي دو تايشان كه ساكنانش پيرند و هنوز زنده و هيچگاه جرات دلكندن از اين پير و كوچ به شهر را نداشتهاند. آن درخت را ببين. او هم از مجموعه كهنگان است. روزي به ياد مهري نشاندمش، به ياد لبخندش. درست همانجا كه درخت در نوسان است ايستاده بود و لبخندم زده بود. حالا به جاي او درخت عبوسي گذشت عمر را فرياد ميزند. راستي مهري كجاست؟ نكند همان پيرزني است كه جلوي خانهاي نشسته است و غروب را نگاه ميكند؟ خود اوست. از آن نگاه همچنان آرامش مطمئنم كه خود اوست. كمي نزديك ميشوم. ميبيندم. چشمانش را تنگ ميكند و بعد لبخندي ميزند. در آن خطوط پررنگ و عميق صورتش كه يكديگر را قطع ميكنند چشمانش ميدرخشند. در آن صورت ناآشنا، تنها چشمان است كه از آن اوست. از آن مهريام، مهري خاطرههايم، مهري كودكيها و جوانيهايم. چشمانش را از من ميگيرد و باز غروب را نگاه ميكند. كنارش مينشينم.
***
«مهريي...» صداي بلندم را كه انگار ميان كوهها فرياد شده بود و تكرار، ميشنيد و به سويم ميشتافت. ميدويديم به سوي تپه سبز و روستاي زنده و شادمان را تماشا ميكرديم. بعد كودكانه همديگر را بغل ميكرديم و ميغلتيديم تا پايين تپه. هر دو خوش بوديم. در عالم معصومانه كودكان يكديگر را دوست داشتيم. تنها نگرانيمان شبها بود؛ سياهي كوههاي هراسناك و گرسنگي جانوران در انتظار شكار به خانه ميكشاندمان. و اين طولانيترين دقايق جداييمان بود. مجبور ميشدم تا صبح صبر كنم و بعد زير نور تازه به زمين رسيده خورشيد فرياد بزنم «مهريي...»
***
«مهريي...» صداي بلندم را كه ميان كوهها فرياد شده بود و تكرار، شنيد و از لب رودخانه برخواست و به سوي روستا شتافت. داشت از من ميگريخت. اين بازي جواني آشفتهام ميكرد. خواستگارياش كردم. پدرش قبول كرد. خودش اما نه. هنگامي كه نگاهمان در هم گره خورده بود و او در من لابه ميديد و من در او عشقي فروزان، گفت «بگذار عشمان كودكانه بماند.» ماهها بعد كه با ديگري ازدواج كرد از روستاي خاطرههايم دل كندم و به شهر كوچيدم. ديگر توان تماشاي نگاه شعلهور از عشقش به ديگري را نداشتم.
***
«مهريي...» صداي خفهام را كه ميشنود اشك از چشمان همچنان درخشانش سرازير ميشود، بخار ميشود و به ابرهاي بهاري ميپيوندد. دستم را ميگذارم روي دست گرمش و با هم غروب خورشيد را نگاه ميكنيم. شوهرش چند ماه پيش مرده است. فرزندانش هم به شهر كوچيدهاند. تنهاست. نشسته است و غروب را نگاه ميكند. كنارش نشستهام و دست در دست، عشقي كودكانه ميورزم. تاريك ميشود. صداي خستهاش را ميشنوم «دير وقت است. ميروم براي مرگ.» به دنبالش بلند ميشوم و ميگويم «من هم ميآيم.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قسمت نظرات را هم بخوانید.
